امروز هم کلاس و هم دانشگاه پرحاشیه بود. حداقل برا من اینگونه بود... از یک صبح پائیزی ملایم و خمار آغاز شد و به یک کرسی داغ آزاداندیشی ختم شد.

اول اینکه تاخیر داشتم در حد یک زنگ! به خاطر اینکه جبران تاخیر کرده باشم اول رفتم آموزش... گوشی تلفن اینبار دست «اون یکی» بود و داشت با «فامیل دور» حرف مفتکی میزد. «این یکی» گمان کردم زیر میز داره دنبال خودکارش میگرده . گفتم ببخشید کورس بعدی... ناگهان صورت خندان استاد رو دیدم که از زیر میز به من خیره شد. حقیقتا رنگ کت استاد با رنگ مانتوی «این یکی» مو نمیزد.خودکارشو برداشت و پیروزمندانه اومد بالا رو صندلی نشست. سلام و صبح بخیر. زنگ اول نبودی؟! استاد باور کنید تا چهار صبح داشتم مشق مینوشتم.

زنگ دوم تا «این استاد» اومد تو کلاس بلافاصله زدم بیرون، بهانه جزوه و تدارک کلاس بعدازظهر... «اون استاد» یک سینه لبریز از درد داشت باورتون نمیشه برام چایی آورد تا پیشش بمونم... حرفاش تموم نشد آخرش. چون بعد از کلاس دوباره یه سوژه رو بهونه کرد و ناگهان رو کرد گفت: فلانی نظرتون راجع به طب سنتی چیه؟ مقایسه ای دراز بین درمان به شیوه علمی و نتیجه درمان داشتیم... آخرش گفت یه مناظره بذارید مام توش باشیم... مناظره؟! ای وای کرسی مان از دست رفت.

رفتیم کرسی. جای نشستن نبود گوش تا گوش دانشجو نشسته بود جز اون ردیف جلو... تقریبا خالی از حضور کارمندان... تحیربرانگیز بود چون سال گذشته کرسی ازدواج بود و سالن نیمی همه کارمند...

وقتی رسیدم پخش مصاحبه هایی که دوستان هفته گذشته تهیه کرده بودند تمام شده بود. خدائیش توی فیلم خوش تیپ تر از خودم بودم. چیا گفتم یادم نمیاد.

به هر حال! کرسی یک مجری و دو گروه مناظره کننده در طرفین داشت ، با حفظ  فاصله به اندازه کافی و شاید محض احتیاط. «گروه راست» سمت راست سنگر گرفته بودند و «گروه چپ» سمت چپ! البته اگر آناتومیکی بخوام بگم برعکس !... کلا همه چی برعکس بود چون راستها حرف از تمدن میزدند و چپها حرف از سنت! راستها منابع غربی را نشان میدادند و چپها منابع قرآنی علم میکردند.

به شدت مضطرب بود و تقلا میکرد حرفایی که از قبل آماده کرده بود رو بالاخره یه جای بحث بگنجونه... آآآآآقا آخه مجبوریییییی؟؟؟!!.. پنج دقیقه تمام ... یه سمت دیگه انگار با دست پرتری اومده بودند با برنامه ریزی معین و مطالب کافی. حداقل اون چند دقیقه ای که من حضور داشتم... انگار یادشون داده بودند چیا باید گفته بشه.

یه کوچولو  نیشخند، موقع بحث کردن که نباید اعصابتو خورد کنه و رشته کلام از دستت در بره. رشته کلامو اون جلو دادم دستش ... و اما در ادامه ی رشته حرفای بسیار بسیار جالبی زد که آرزو کردم کاش رشته کلام  هرگز دستش نبود.

گفت اولا پوشش ۱۴۰۰ سال پیش بسیار سبکتر از مال ما بود. گفت عرب اون موقع اصلا پوشش رسمشون نبود. میگفت لخت مادرزاد طواف میکردند. گفت حتی خود ...گفت یه فرشته ای به دستور الهی مسئول .... هوف! باور کنید نمیشه گفت.  اصلا حدس هم نمیتونید بزنید. نه نخواهم گفت. من تمام این مطلب رو تا اینجا فقط به قصد بازگو کردن همین یک جمله آخر که شنیدم نوشتم. اما حالا می بینم نه روشو دارم نه جراتشو تا بازگو کنم. شلیک خنده حضار سالن رو پر کرده بود و من خارج شدم.


پ ن:  (17/9/91) به عنوان آخرین سخن... اون مسئولی که اجازه دادند اون گفتگو بین چندصد دانشجوی دختر و پسر انجام بشه، فکر اینجاشو کرده بود؟... با عرض پوزش نظرات این پست بسته شده است.