روز آخر ... امتداد یک خیابون کوچیک روستایی رو گرفتیم و رفتیم پائین ... یه باغ درش باز بود وسوسه شدیم بریم داخل!... دیگه بهار نارنج عطر هفته‌‌های پیشو نداره. انتهای باغ یه شالیزار بود که توش (احتمالا صاحب باغ) در حال نشاکاری بود... اولش گفتیم مارو نبینه اما از دور یه تپه‌ دیده میشد با درختای بلند جنگلی. و روی دامنه‌ش مقبره‌ی کوچک یه امام‌زاده دیده می‌شد که قسمتی از دیوارش با یه پارچه‌ی سبز پوشیده شده بود. صاحب باغ از دیدن ما تعجب نکرد چیزی هم نگفت چون طوری وانمود کردیم که انگار به قصد ادای نذر یا زیارت داریم میریم بالا. گونه‌های گیاهی‌ای داشت که از بیست سال پیش تا حالا ندیده بودم.  گیاه چسب که از تنه‌ی درخت بلندی بالا رفته بود و یک بوته‌ی بسیار قدیمی که نوک برگاش تیغ داشت. و یک نوع سبزه هرزرو که برگاش قرمز بود.

توی باغ گونه‌ای مار یا مارمولک طلایی‌رنگ که موجب وحشت دوست ما شد. گفتم اینا حشره‌خورن کسی باور نکرد حالا قراره تحقیق بشه... و نوعی سنجاقک آبی که دوستامون هرگز ندیده بودند. سنجاقک آبی بهترین اسمی بود که میتونستیم براش بذاریم. چون هم رنگش آبی بود و هم رو سطح آب پرواز می‌کرد. حتی انتهای بالش یه خال آبی پررنگ داشت. کلی‌هم عکس گرفتیم. رفیقمون جوگیر شد می‌خواست بره توی افق گم‌بشه که نذاشتیم.

واما جای تعجب اینکه مقبره‌ خالی بود. یعنی حتی گودبرداری شده بود به عمق سه چهار متر... وقتی برمیگشتیم جیبامون پر گوجه‌سبز بود. یه مسجد قدیمی هم دیدیم که تاریخ ساختش 1247 بود. قابل باور نبود چون ظاهر سالمی داشت. و نقش‌های قدیمی مثل شیروخورشید روی چوبهای سقفش بود...حس جهت‌یابی هرسه‌تامون افتضاح بود عوضش تمرکز بالایی داشتیم! ... خانه‌ی بهداشت رو گم کرده بودیم.

 یک نوع گوجه‌سبز دیگه دیدیم که رنگش قرمز بود! اسم‌گذاری برای این‌یکی واقعا سخت بود. گوجه‌سبز قرمز؟ دوست‌مون به خاطر شکسته‌شدن شاخه‌ها از ما دلخور شد...لابد باور نمی‌کنید اگه بگم  تو محوطه دانشگاه، یه زاغ و یه شغال دیدم روی درخت و پای درخت که به هم نگاه می‌کردن. شغاله تا منو دید تو عمق قرق درختا گم شد و زاغ با سروصدای زیاد تعقـیـبش کرد. نمیدونم شاید داشت خبرچینی‌ می‌کرد. امروز روز گرمی بود.  گرم، هم به معنای ظاهریش و هم از اون لحاظ.

حالا فکر نکنید بهداشت گل و بلبله! روزی سه‌چهار فقره فشار خون می‌گرفتیم و امید به زندگی می‌دادیم. واکسن و قد و وزن کودکان بماند که همگی دچار استرس white coat  می‌شدند... آمپول زدن و رگ گرفتن و تعیین گروه خونی و اندازه‌گیری هماتوکریت و Hb همه بماند... سه روز اولش هم مروری بود بر بهداشت 1 و 2 و 3 ... از تعریف سلامتی (علم و هنر ...) بگیر برو تا اجزای محیط زنده و واکسن از یادرفته و اون اطاق روبروش چی بود؟ شاخص‌های بهداشتی و این اطاق بغلی‌شون صدکهای جاده سلامتی و بازهم همسایه‌شون بهداشت سالمندان ... مزایای شیر مادر غایب بود. حالا فردا صبح امتحان داریم و هیچی نخوندم.