بیمار میان‌سالی بود با پوست روشن، لبهای تیره و نگاهی سرد... همراهش که گویا خواهرش بود، به چند سوال اولم پاسخ داد. سپس رو به بیمار کردم و با احتیاط پرسیدم: اولین بار کی متوجه توده‌ای در Brest شدین؟ تمایل داشتم چیزی از خودش بشنوم. همراه، که گویا متوجه تمایلم شده بود، سکوت کرد. و بیمار نگاهش را از من دزدید. وانمود کردم که صدایم را نشنیده . کمی نزدیکتر رفتم و دست روی شانه‌اش نهادم. سپس یک بار دیگه سوال‌مو تکرار کردم. بیمار چشم در چشمم دوخت اما لب باز نکرد. ابروهایش کاملا ریخته بود. هیچ تلاشی هم برای پوشاندن پوست سر بی‌مویش نکرد. هنوز پوست صورتش کشیده و بی‌چروک بود. علیرغم اینکه مغلوب بیماری‌اش شده بود، به زحمت حدود 35 سال نشون می داد. به همان وقاحتی که به صورتش زل زده بودم، او هم مرا برانداز کرد... واقعا دلم می خواست بدونم در اون لحظات، چه مفاهیمی را (و دقیقا چه کلماتی را) در ذهن خود مرور میکرد... خواهرش تصمیم گرفت دخالت کنه گفت: جواب نمی‌ده! و زیر نگاه پرسش‌گر من برای توجیه حرفش گفت: آدم کم حرفیه... و از آنجا که می‌دونست جوابش قانع‌کننده نبود، ادامه داد: کلا کم‌حرف بود و از وقتی که چنین مشکلی براش به وجود اومده دیگه حرف نمیزنه لااقل جواب کسیو نمیده. اصلا براش همه چی بی‌معنی شده.
تصمیم گرفتم از کنجکاوی دست بردارم. به ناچار برگشتم به قلم و برگ شرح‌حال و رو به همراهش پرسیدم چطوری متوجه توده شده بود؟ گفت: مال خیلی وقت پیش بود. نسبت به توده بی‌توجهی کرد. اولش با شکستگی استخوان شروع شد! یعنی بعد از یک زمین‌خوردن ساده روی فرش اطاق، گردن استخوان رانش شکست. بردیمش DHS گذاشتیم اما همونجا متوجه شدیم که استخوناش درگیره ... پیگیری کردیم و فهمیدیم که متاستاز از Breast بوده. بایوپسی کردیم Stage4 در اومد مستکتومی کردیم حالام که شش ماه ازش گذشته اومدیم برای نوبت شیمی‌درمانی...

دکتر به همراه رزیدنت وارد اطاق شدند، با بیمار احوال‌پرسی کرد و خودش شرح حال بیمار را ارائه کرد و سپس شروع به بررسی پرونده و مرور داروهاش کردند و داروهای جدید را order کردند و ... همراه بیمار گفت: آقا! بیمار از درد کمر خیلی شاکی‌ان و میدونید که اخیرا لگنش هم شکسته کاری براش نمی‌کنید؟ از اون ناحیه هم درد داره شبا نمی‌خوابه... دکتر که آماده‌ی خارج شدن بود زیاد وقتش رو تلف نکرد... گفت: ببینید! اگر بیمار survival خوبی داشت براش کاری میکردیم. ولی راستش دیگه ... بهتره یه مدت صبر کنید ببینیم چی میشه... میخوای بهش مُسَکن بدیم همش بخوابه؟

این داستان جنبه‌های زیادی برای بررسی داره. اما موضوع مورد نظر من ترس از مرگه. وقتی این داستان را در یک جمع غیرپزشک مطرح کردم. یک آشنای دلسوز ناگهان از کوره در رفت و گفت: این دکترا خیال میکنن اگه یه کم بهتر حرف بزنن وقتشون تلف میشه؟ میترسن چندتا حق ویزیت کمتر کاسبی کنن؟ ... یکی دیگه یه جای دیگه گفت: دلم میخواد بدونم اگه یکی از این دکتر موکترا خودشون سرطان بگیرن و بفهمن که چند ماه دیگه می‌میرن با خودشون چیکار میکنن.

موضوع ساده‌س. با اینکه مطمئنیم روزی خواهیم مرد از مرگ می‌ترسیم و ازش فرار میکنیم. و ترس از مرگ رو یک واکنش طبیعی می‌دونیم. و البته کسانی هم بودند که از مرگ نترسیدند. سوال این است: آیا این افراد غیرطبیعی بودند؟

به نظرم نترسیدن از مرگ شجاعت نمی‌خواد. چون کسانی که به اسقبال مرگ رفتند، قبلش به بینش متفاوتی از زندگی یا مرگ رسیدند. اینها هنگام مرگ بر «ترس» خودشون غلبه نکردند بلکه به یک اطمینان برتر رسیده بودند و آسوده مردند. مسلما اگر از مرگ نترسیم زندگی آسوده‌تری خواهیم داشت. پس اگر به اعماقی از بینش و ایمان برسیم با آرامش بیشتری زندگی خواهیم کرد.

مرگ اجتناب‌ناپذیره. نمیدانم چرا عادت کردیم در خفت‌بارترین حالت طعمه‌اش بشیم. دیر یا زود ارباب ابدی ماست... من هر چه فکر می‌کنم اصلا منطقی نیست دلبستگی به این که شیرینی‌اش دائمی نیست و وحشت از آن که تلخی‌اش را کسی خود نچشیده. منطقی نیست ما مسافران در نیمه راه مرگ، تلاش میکنیم به آن نرسیم!

و در پایان، فیلمی بود به نام half past dead ترجمه شده به «نیمه راه مرگ»...Steven Seagal بازی میکرد با دوست سیاه‌پوستش (Ja Rule) در مقابل چشمان گلوله، دست به هر کاری میزدند. و شعارشون این بود: « امروز روز خوبی برای مردنه »