ترس از مرگ
دکتر به همراه رزیدنت وارد اطاق شدند، با بیمار احوالپرسی کرد و خودش شرح حال بیمار را ارائه کرد و سپس شروع به بررسی پرونده و مرور داروهاش کردند و داروهای جدید را order کردند و ... همراه بیمار گفت: آقا! بیمار از درد کمر خیلی شاکیان و میدونید که اخیرا لگنش هم شکسته کاری براش نمیکنید؟ از اون ناحیه هم درد داره شبا نمیخوابه... دکتر که آمادهی خارج شدن بود زیاد وقتش رو تلف نکرد... گفت: ببینید! اگر بیمار survival خوبی داشت براش کاری میکردیم. ولی راستش دیگه ... بهتره یه مدت صبر کنید ببینیم چی میشه... میخوای بهش مُسَکن بدیم همش بخوابه؟
این داستان جنبههای زیادی برای بررسی داره. اما موضوع مورد نظر من ترس از مرگه. وقتی این داستان را در یک جمع غیرپزشک مطرح کردم. یک آشنای دلسوز ناگهان از کوره در رفت و گفت: این دکترا خیال میکنن اگه یه کم بهتر حرف بزنن وقتشون تلف میشه؟ میترسن چندتا حق ویزیت کمتر کاسبی کنن؟ ... یکی دیگه یه جای دیگه گفت: دلم میخواد بدونم اگه یکی از این دکتر موکترا خودشون سرطان بگیرن و بفهمن که چند ماه دیگه میمیرن با خودشون چیکار میکنن.
موضوع سادهس. با اینکه مطمئنیم روزی خواهیم مرد از مرگ میترسیم و ازش فرار میکنیم. و ترس از مرگ رو یک واکنش طبیعی میدونیم. و البته کسانی هم بودند که از مرگ نترسیدند. سوال این است: آیا این افراد غیرطبیعی بودند؟
به نظرم نترسیدن از مرگ شجاعت نمیخواد. چون کسانی که به اسقبال مرگ رفتند، قبلش به بینش متفاوتی از زندگی یا مرگ رسیدند. اینها هنگام مرگ بر «ترس» خودشون غلبه نکردند بلکه به یک اطمینان برتر رسیده بودند و آسوده مردند. مسلما اگر از مرگ نترسیم زندگی آسودهتری خواهیم داشت. پس اگر به اعماقی از بینش و ایمان برسیم با آرامش بیشتری زندگی خواهیم کرد.
مرگ اجتنابناپذیره. نمیدانم چرا عادت کردیم در خفتبارترین حالت طعمهاش بشیم. دیر یا زود ارباب ابدی ماست... من هر چه فکر میکنم اصلا منطقی نیست دلبستگی به این که شیرینیاش دائمی نیست و وحشت از آن که تلخیاش را کسی خود نچشیده. منطقی نیست ما مسافران در نیمه راه مرگ، تلاش میکنیم به آن نرسیم!
و در پایان، فیلمی بود به نام half past dead ترجمه شده به «نیمه راه مرگ»...Steven Seagal بازی میکرد با دوست سیاهپوستش (Ja Rule) در مقابل چشمان گلوله، دست به هر کاری میزدند. و شعارشون این بود: « امروز روز خوبی برای مردنه »