مشابه این داستان که میخوام تعریف کنم ممکنه شما هم بلد باشید ولی این خاطره رو در این وبلاگ ثبت می‌کنم تا، در این سالها که به گمانم هنوز آلوده به لذت‌ ثروت و قدرت نشدیم، یادگاری بمونه و در خاطرات ما پررنگ بشه.

رفتار این پزشک سرشناس بومی، بسیار جاافتاده و با وقار بود. در حین معاینه، اغلب با استفاده از کلمات شمرده، و عبارات سنجیده، ذهن دانشجو رو به‌سمت بیمار و بیماری سوق می‌داد و نکات برجسته‌ی هر ویزیت رو پس از خارج شدن بیمار بیان می کرد. سوالات جا و بی‌جای دانشجو رو معمولا با اندکی تامل پاسخ می‌داد به‌طوری که فاصله‌ی زمانی بین پرسش تا پاسخ، کمی دچار استرس میشدی و با خود می‌گفتی نکنه خیلی پرت سوال کردم یا ... اصلا خدا کنه نشنیده باشه. با این‌حال هرگز دانشجو رو به قول خودش سو نمی‌کرد. تو گویی در اون لحظات سنگین سکوت، در ذهن خود دنبال بهترین و کوتاه‌ترین پاسخ می‌گشت! حریم هیچ همکار یا بیماری رو از هم نمی‌درید. و در یک عبارت، در عین اخلاق‌مداری و مهربانی لازم و کافی که داشت، هرگز به کسی اجازه نمی‌داد که در حضورش از اصولش تخطی کند.

... یک مرد به ظاهر روستایی به همراه همسر و دختر جوانش وارد مطلب شدند... مرد نسبتا تنومند و چاق، با موهای جوگندمی‌اش کمی بیش از میانسال نشون می‌داد.  صورت گرد و تپلش با موهای چسبیده به عرق پیشونی‌ و لباس نه چندان آراسته و تمیز، قیافه‌ی ساده‌ای بهش می‌داد. زن کمی چالاک‌تر و شجاع‌تر نشون می‌داد و به محض ورود به مطب با صدای بلند یک سلام  روستایی و بامزه تقدیم استاد کرد. اما از آنجا که پزشک در حال بیان نکات قابل توجه بیمار قبلی بود، بی‌‌پاسخ موند. دختر چادری بود و صورت بی‌آرایش، معصوم و نسبتا زیبایی داشت و ظاهرا به عنوان باسواد اومده بود.

پزشک دفترچه درمانی بیمارو برداشتند و گفتند جناب آقای فلانی بفرمائید بشینید، مشکل‌تون چیه بابا؟ ... مرد نشست و دندان‌هایش رو نمایان کرد و با گویش محلی گفت نمیتونم بگم. خجالت میکشم! ... _چی؟ ... مجددا گفت: خجالت! خجالت! خجالتم میاد... حتی اگه مازندرانی هم بودی، به زحمت متوجه کلماتی می‌شدی که به سرعت همراه با کف از دهانش  بیرون می‌پرید.  زن که چهره پراستفهام ما رو دید، پاسخ داد: جیش میزنه! داداش! این همش جیش میزنه... برای پزشک یا دانشجوی اورولوژی این کلمات و عبارات symptom باارزشی است. پزشک پرسید: کجایی هستی؟ مجددا کلمه‌ی نامفهومی (که آخرش «کلا» داشت)، چندین بار از زبان بیمار تکرار شد. گویا بیمار سعی داشت با تکرار پیاپی کلمات، شانسش را برای فهماندن کلامش به مخاطب، افزایش بده... _ادرارت نمیاد؟... -نع! دیر میاد. دیر میاد. دیر... _قطع و وصل میشه؟ ... –دیر میاد! ..._آخرش قطره‌قطره‌اس؟ ... –اره اره ار.. _شب چندبار...؟ -ده بار، بیست بار اصلا تاصبح بیدارم... _زور میزنی؟ ... زن گفت: آقای دکتر بیرون که میره همش میزنه و میاد خونه... _بیماری قند که نداری؟...-نه اصلا این‌چیزارو نداریم... سپس پزشک دستور داد برای TR آماده‌اش کنید... پروستات typic بزرگی داشت و به همین دلیل مجبور شد چهار تا توشه رکتال دانشجویی‌رو تحمل کنه... مرد هر بار بدون هیچ ملاحظه‌ای مثل یک بچه جیغ می‌زد و در پایان تشکر می‌کرد و میپرسید تموم شد؟ ما دسته جمعی می‌گفتیم نه نه یکی دیگه هم هست...  و در نهایت پزشک رو کرد به یکی از خانم‌های دانشجو و گفت اونی‌که میخواست جراح بشه کی بود؟ بره TR کنه! ... مراسم TR دسته‌جمعی تموم شد و بیمار یک بار دیگه از همه تشکر کرد و در حالی‌که شلوارشو بالا می‌کشید برای موفقیت همه‌ی ما دعا کرد... پزشک رو کرد به زن (که حالا معلوم شد ارتباط قوی‌تری ایجاد می‌کنه) و گفت باید عمل بشه. زن گویا جا خورده بود گفت: چرا؟ این فقط جیش میزنه. مریضی‌ش فقط همینه. _شغلش کشاورزیه؟ ... زن با صدای آرام گفت نه! ما مستاجریم... شغل نداریم... _به هر حال باید عمل بشه. ... این بار زن واضحا نگرانی خودشو ابراز کرد که: راستش ما مستاجریم و پول عمل جراحی نداریم... پزشک گفت: اینجا دولتیه و هزینه‌ی کمی داره... زن که گویا مدیر خانه هم بود پرسید مثلا چقدر میشه؟ _ حدود 100  تا 200  تومن! ... بعد زن گفت: از کجا بیاریم؟  .. دختر که تا حالا ساکت بود پرسید: حتما باید عمل بشه؟ دکتر تاکید کرد که جز عمل کردن راهی نداره... – کجا عمل کنیم و کدوم دکتر؟ _همین‌جا ، من خودم... زن مثل اینکه به درستکاری پزشک ما شک کرده باشه گفت: مثلا کجاش باید عمل بشه؟ گفت: پروستاتش بزرگ شده باید برداشته بشه... مجددا شروع به عجز کرد و گفت: نداریم ما که درآمدی نداریم... و مایوسانه در ادامه‌ی حرفاش بروز داد که شوهرش پلاستیک مواد کهنه و کارتن از زباله‌ها جمع‌آوری می‌کنه و می‌فروشه... دخترک کمی شجاعت به خرج داد و اومد جلو گفت: آقای دکتر! لطفا ببینید اگر اجازه میده  عملش کنید. دکتر گفت: خودتون صحبت کنید اگر اجازه داد... زن و شوهر با هم حرف‌هایی زدند و بعد به دکتر... از نگاهشون التماس می‌بارید... دختر مجددا اومد جلو و گفت: دکتر اگر حدود 200 تومن میشه من طلاهامو می‌فروشم... دکتر که می‌دونست حرف آخر رو زن باید بزنه یه بار دیگه عواقب جراحی نشدن رو براشون شرح داد و رو کرد به دانشجویان و ظاهرا می‌خواست بهشون مهلت مشورت بده... دختر یه بار دیگه داشت میگفت طلاها ... مادر گفت چیو طلا! من همه چی‌تو فروختم. گردنبندتو فروختم، النگوتو فروختم... مرد اومد دست به دامن دکتر... دکتر گفت: آقاجان! بابت این عمل به من چیزی نمیدن شمام بعد عمل برید با مددکار بیمارستان صحبت کنید تخفیف میدن بهتون... حالا دیگه دختر اصرار میکرد که دکتر عمل کنید ولی مادرش میخواست همین‌جا مشکل‌شو حل کنه... دکتر گفت من کاره‌ای نیستم و ... _چند سالته؟ ...- پنجاه سال! ... دکتر با تعجب گفت پنجاه؟ بعد صفحه اول دفترچه رو نگاهی کرد و گفت داداش تو شصت سالته! ... زنش با لحن بسیار جالبی پرسید: شصت ساله؟؟؟ ... دکتر دست به کار شد: خیلی خب ... پذیرش محترم بیمارستان ... بیمار یه بار دیگه رو کرد به زن و گفت: بهش بگو که ما چیزی نداریم... دکتر همچنان مشغول نوشتن بود و گفت دیگه توکل‌تون به خدا باشه... مهرشو کوبید و به منشی گفت پذیرش بیمارستان رو برام بگیر. بیمار که دریافته بود مشکلش حل شده رو کرد به ما و گفت: نوچ! بدتر نشم خوبه!!! ... دکتر شنید و با طمانینه گفت: خیالت راحت باشه خودم عملت می‌کنم و حتما خوب میشی و ... میگم چیزی ازت نگیرن... بعد تلفن رو برداشت و ...از این داستان، هر نتیجه‌ای که دلتون خواست بگیرید.